ها والله….

شهر قصه

شهر قصه

روباه: اکسيوزمي … يعني معذرت مي خوام .

گوينده:... چيه قربون چي شده ؟

روباه: پول خرد اگر دارين

دو قران يا سه قران

تحت عنوان قرض الحسنه

تا شب جمعه به من لطف کنين .

گوينده: (خجالت زده و دستپاچه )

والله … بي رو درواسي

جيب ما پاکتر از ريش شماست

(کيف خود را مي گشايد و به او نشان مي دهد)

دريغ از يك پاپاسي

روباه: ريلي ؟ … ايمپاسيبل !

ميمون ( جلو مي آيد به روباه ):

آخه ماي دير … يوسي ؟

نون چارکي سه عباسي پنير سيري دو عباسي

آدم مفلس را چون من و ا ميداره به رقاصي

روباه: شب که مي رم توي خونه اکبري به به مي کنه

قاقا مي خواد نونش مي دم مي خوره و اه اه مي کنه

ز یک طرف عیال من چون سگه له له می کنه

مي گه تا کي سر بكنم چادر نماز کرباسي ؟

ميمون: روغن سيري چار عباسي قند سيري سه عباسي

آدم مفلس را چون من وا مي داره به رقاصي

بز: فاطي ميون گهواره گشنشه عرعر مي زنه

مادر بچه ها مي ره گهواره را سر مي زنه

مي بينه فاطي مشغول سرسري است و دسي دسي

ميمون: شير چارکي چار عباسي شكر سيري سه عباسي

بچه رو توي گهواره وا مي داره به رقاصي

خر: خوبه که بنده هم برم مدتي دکتري کنم

يا بروم تو سينما هرشبه آکتوري کنم

اگر که آکتوري نشد مقش رژيسوري کنم

چرا خجالت بكشم يا بكنم رو درواسي؟

ميمون: يونجه سيري سه عباسي جو چارکي چار عباسي

آدم مفلس را چو من وا مي داره به رقاصي

گوينده: کبريت يكي يك عباسي جارو يكي دو عباسي

قند سيري سه عباسي روغن سيري چار عباسي

هيزم مني پنج عباسي کالك مني شش عباسي

ميمون: مؤمن پير وسواسي حموم مي ره ده عباسي

آدم لاتو راس راسي وا مي داره به رقاصي

گوينده: بگذريم .

_______________

  • بعله….. بگذریم آقاجان، بگذریم

_______________

شاهکاری است در نوع خودش، دانلود کنید:

شهرقصه، بخش اول شهرقصه، بخش دوم شهرقصه، بخش سوم شهرقصه، بخش چهارم

_______________________________________________________________________________

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

داستانهای بی نام_3

داستانهای بی نام: قسمت اول

داستانهای بی نام: قسمت دوم

دختر، از ماشین پیاده شد و در را محکم به هم زد و غر غر راننده را نشنید. دوید. به نزدیکی های مرد جوان و بچه اش که رسید، ایستاد. تکیه داد به درخت و نگاه کرد به مرد که به پارک آن دست خیابان نگاه می کرد و بچه را آرام تکان می داد. نمی دانست چرا پیاده شده، اصلا نمی دانست چرا اینجا پیاده شده. نه اینکه جایی می خواست برود، نه. دیروز که هفده سالگیش را جشن گرفته بود، خودش تنها، تصمیمش را گرفته بود که فردا را به ماجراجویی بگذراند. دلش می خواست از خانه بزند بیرون، صبح، و بی هدف بگردد در شهر و هر چه پیش آید خوش آید. نمی دانست این فکر از کجا توی کله اش آمده بود. نمی دانست توی فیلمی دیده بود، توی کتابی خوانده بود یا کسی برایش همچین چیزی تعریف کرده بود. نمی دانست. اما این را می دانست که وقتی تنهایی، وقتی کسی را نداری که شادی روز تولدت را با او قسمت کنی، این شاید یک کار هیجان انگیز باشد. هر چند خیلی سعی کرده بود به هیچ چیزی فکر نکند و خیال بافی نکند و برنامه نچیند برای این روز به خصوص!

این بود که وقتی حس کرد باید پیاده شود، پیاده شد. خیلی هم از خانه شان دور نشده بود و هنوز حتی به میدانی که برای شروع انتخاب کرده بود نرسیده بود. اما پیاده شد. دلش می خواست بچه توی تاکسی را بغل بگیرد و لپش را بکشد و عین همه دخترهای جوان، دلش غنج می رفت برای بچه. آنهم یک همچین بچه تپل خوشگلی. این بود که پیاده شد و راه افتاد پشت سر آنها. از خیابان هم که گذشتند و رفتند توی پارک، او هم دنبالشان رفت تو پارک و روی نزدیکترین نیمکت به آنها نشست. آن موقع صبح، پارک خیلی خلوت بود. جز چند پیرمرد و پیرزن که نشته بودند روی نیمکت ها و چند مرد و زن میانسال که می دویدند، کسی را نمی دید. مرد، بچه را گذاشته بود روی نیمکت سنگی و جیبهایش را دنبال فندک می گشت.

سیگارش را که روشن کرد، پاکت خالی سیگار را مچاله کرد و انداخت توی جوی آب و همانطور ایستاده، اطرافش را نگاه کرد و یک لحظه نگاهش به نگاه دختر ثابت ماند و گذر کرد و نگاه کرد به آن سوی خیابان. دختر، دست کرد توی کیفش و پاکت سفید سیگار را درآورد و با بی خیالی یکی روشن کرد و دودش را داد به هوا. تا حالا، توی توالت و کافی شاپ و ماشین دوستانش، سیگار زیاد کشیده بود، با دختر خاله اش و توی زیرزمینشان هم زیاد سیگار کشیده بود، اما توی پارک نه. حس می کرد همه دارند نگاهش می کنند. اما کسی اصلا حواسش به دختر نبود.

مرد، دوباره برگشت به دختر نگاه کرد و ته سیگار را انداخت و نگاه کرد به خیابان و نگاه کرد به ساعتش و با بچه بازی کرد و ساعت را نگاه کرد و خیابان را. دوباره، برگشت به سمت دختر که با موبایلش بازی می کرد و آرام، با تردید آمد سمت دختر. سلام کرد. دختر سرش را بلند کرد و بی تفاوت، جواب داد. مرد، گفت: “هوا خوبه، خیلی خوبه….” و منتظر جواب دختر شد.

دختر، نگاهی کرد به آسمان و به مرد و سرش را تکان داد و دوباره شروع کرد به وررفتن با موبایلش. مرد گفت: “ببخشید، شما توی اون تاکسی نبودین؟”

دختر با سر پایین گفت: “آره. اشکالی داره؟”

مرد تندی سرش را تکان داد: “نه… همینجوری گفتم. من منتظر یه نفرم. تا الان باید میومد…”

دختر سرش را بالا کرد و نگاهی کرد و نگاه کرد به خیابان. مرد، برگشت به طرف خیابان و دوباره به دختر نگاه کرد: “شمام منتظر کسی هستین؟ دیر کرده؟”

دختر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: “شاید.” ته لبخند موذیانه ای روی صورتش آمده بود. مرد گفت: “شرمنده… من سیگارم تموم شده. میشه یه سیگار به من بدین؟…: یک جوری آرام گفنت و با تردید و بریده بریده.

دختر جا خورد، فکر نمی کرد مرد، دیده باشد سیگار کشیدنش را. دست کرد توی کیفش و به آرامی پاکت سیگار را گرفت به سمت مرد. مرد یکی برداشت، پاکت را پس داد، سیگار را روشن کرد و دودش را به هوا داد و چند لحظه نگاه کرد به چشمان دختر و تشکر کرد و رفت. آرام دور شد. دختر، نگاه کرد به خیابان و نگاه کرد به مرد و به سیگار کشیدنش و سرش را پایین انداخت و الکی، شروع کرد دوباره با موبایلش بازی کردن.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

بدون عنوان_12

مرد پشت پنجره سيگار دود مي­ كرد و زن لبه تخت نشسته بود. مرد نگاه مي­ كرد به انبوه ساختمانها و پرنده ها كه مي­ گذشتند و علفها كه تازه سبز شده بودند.

زن گفت: بد جايي هم نيست اينجا…

مرد نگاهش كرد و خنديد.

زن آمد كنار مرد و سرش را به شانه مرد تكيه داد و نگاه كرد به ساختمانهاي بلندي كه هنوز تمام نشده بود ساختنشان و اشاره كرد به سه ساختمان سه قلوي عين هم و گفت: آن قدر بلندند كه جان مي­ دهند براي خودكشي…! و به مرد نگاه كرد.

مرد، سيگار ديگري روشن كرد و دودش را فرستاد به نم نم باران و با چشمهاي ريز كرده نگاه كرد به بالابرهاي بزرگي كه آهن و سيمان مي­ بردند و گفت: وقتي كه درست شدند خودم را از آن بالا پرت مي­ كنم پايين..! وقتي كه ديگر نيامدي..!

زن نگاه كرد به صورت مرد، و به چشمها و به ابروهايش. شانه مرد را بوسيد و نگاه كرد به ساختمانها و در دل آرزو كرد كرد كه هيچ وقت تمام نشود ساختنشان…

………………..

مرد پاي پنجره ايستاده بود و سيگار مي­ كشيد و نگاه مي­ كرد به سقف ساختمانهاي بلند كه از برف سفيد شده بود.

زن گفت: بد جايي هم نيست اينجا…

مرد نگاهش كرد و خنديد. زن آمد كنار مرد ايستاد و سيگار نصفه را از دستش گرفت و به كلاغي نگاه كرد كه مي­ پريد و به ساختمانهاي بلند سه قلوي عين هم و گفت: چقدر بلندند….

مرد نگاهش كرد و نگاه كرد به آسمان ابري و گفت: يك روز خودم را از آن بالا پرت مي­ كنم پايين…! وقتي كه نيامدي…!

زن نگاه كرد به مرد و سيگار را خاموش كرد و سرش را به شانه مرد تكيه داد و در دل ارزو کرد که زمستان، هیچ وقت تمام نشود.

پاييز 77، كرج

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

درباره ماجرای انتخاب شدن علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی و کامنتهای وارده از آشور عزیز!!

درباره این پست که گیرداده بودیم به علی دایی و احوالات انتخابش به عنوان مربی تیم ملی، دوستی، آشور نام، یکی دو کامنت گداشت و من هم پاسخکی دادم و کامنت سوم یا چهارمش که آمد؛ آمدم جواب بدهم یک کمی طولانی شد و گفتم در این وانفسای بی پستی این هم می شود یک پست صفحه پرکن و همین….

اول یکی دو جمله از آن پست کذایی و پست مرتبط با آن:

هیچ کس در اندازه های علی دایی شک نداره….اما، قبول کنین که بهترین گزینه داخلی، افشین قطبی بود. حالا چی شده که یهویی! بعد از کلی مذاکره افشین و فدراسیون و سفر بی حاصل به سازمان تربیت بدنی (که علی آبادی حاضر نشد قطبی رو ببینه)، اسم علی دایی از قوطی آقایون در میاد، آدم میمونه حیرون…..اون هم در موقعیتی که خود دایی در برنامه نود، دیگران رو به لابی کردن متهم میکنه و مستقیما میگه ” اونی انتخاب میشه که لابی قدرتمندتری داشته باشه”….هیچ کس در میزان ارادت علی آبادی (پدر ورزش ایران) به جنرال امیر قلعه نویی شک نداره، و در این موقعیت، بعد از شکست تاریخی امیر به قطبی در برنامه نود، مطمئنا سازمان تربیت بدنی نمیتونه کارتهاشو روی امیر خرج کنه…..اما چرا قطبی نه؟ هنوز افشاگریهای کیهان اندرباب ارتباط خانوادگی افشین قطبی با خاندان پهلوی کهنه نشده، پس مطمئنا دولت نمیتونه این اجازه رو بده که اون بشه سرمربی. هرجند که بجز عدم آشنایی با جو فوتبال ما و بازی های پشت پرده اون، هیچ کس نمیتونه ایراد دیگه ای از قطبی بگیره….در اینجاست که علی دایی در نقش منجی، سوپرمن، بتمن، رستم یا هر چیز دیگه ای که فکرشو بکنین ظاهر میشه و علیرغم اینکه اصلا اسمش جزو اون لیست پنج شش نفره معروف نبوده، میشه سرمربی تیم ملی فوتبال ایران و بار دیگه میشه نفر اول این مملکت در رسانه ها……مطمئنا دایی گزینه خوبی برای تیم ملی فوتبال ماست. اما ده سال بعد! نه الان. مطمئن باشین همه نمیتونن کلینزمن باشن. همه جا آلمان نیست. اینجا ایرانه……..این لابی کردن دایی با خدا بدجوری منو یاد اون جمله معروف در موردش انداخت که میگفتن، “اون خوب بلده از سرش استفاده کنه!” اینبار هم خوب استفاده کرد. هم خودش به تیم ملی رسید! هم دل دولت و علی آبادی رو به دست اورد. هم رابطه رئیس نوجوان سایپا با دولت رو تقویت کرد، هم کفاشیان رو، کل یوم نجات داد و هم خیلی چیزهای دیگه…

اما ادامه ماجرا:

آشور: حتما خودت میدانی که مردم ایران با تو هم عقیده نیستند.

اگر یادت نرفته باشه که میدونم یادت نرفته. اولین برنامه 90 بعد از انتخاب دائی به سرمربی گری تیم ملی از مردم نظرخواهی عجیبی کرد(آیا فکر میکنید دائی بهترین گزینه برای مربی تیم ملی بود) که حدود 80%مردم در میان ناراحتی مجری دائی را بهترین گزینه گفتند .

در عین اینکه معتقد هستم آقای قطبی آدم باشخصیتی است. و منظور من مقایسه باایشان نیست.

______________

فربد: ببخشید (به قول دایی) مگه شما ملت ایرانی که اینطوری میگی؟ شما نهایتا نماینده خودتون و جمعی از دوستانتون هستید! نه؟
الان یه نگاه بی طرفانه به اوضاع و احوال تیم ملی بندازی، خیلی چیزها رو متوجه میشی، از قرارداد پیراهن تیم ملی گرفته، تا اسپانسرشیپ کارخانه سایپا برای تیم ملی و از همه خنده دار تر، دعوت چندین بازیکن از تیم سایپا به تیم ملی، ابراهیم میرزاپور با اون نمایش ضعیفش در برابر پرسپولیس و کل لیگ یک فصل گدشته، یا محمد پروینی که لیت بارسکی اونو به دلیل بی انضباطی از تیم کنار میزاره، همه جا هم شایعه میشه که مصدومه، ولی نزدیک 40 دقیقه برای تیم ملی بازی میکنه، انتخاب معنادار بازیکنان تیم ملی، جوری که بازی سایپا و سپاهان (میدونین که مربیش کیه؟) لغو بشه و اونا فرصت استراحت بعد از بدنسازی رو داشته باشن!
بازم بگم یا بسه؟؟

******

آشور: تیمی رو تحویل دائی دادند که هیچ مربی به نام خارجی حاضر نشد تحویل بگیرد.در شرایطی تیم را تحویل گرفت هیچ کس با این بلبشو ای که به ورزش ما بخصوص فوتبال حاکم است نمیتواند باور کند که این تیم به جام جهانی برود.ولی من مطمئن هستم اگر دائی با این تیم در بازیهای جهانی اول هم بشود تو و امثال تو از رو نمیروید.

______________

فربد: اتفاقا می شد با اندکی زیرکی و مقداری پول و اطلاعات یک مربی خوب خارجی استخدام کرد. بعد از آن هم مگر نه اینکه قطبی را برای مربی گری تیم ملی انتخاب کرده بودند. پس چه شد؟
در نهایت من فقط آرزو میکنم تیم به جام جهانی برود. چون اگر نرود آنوقت همه مملکت باید بیافتند به پای آقای دایی تا ایشان بلکه ببخشند همه مردم را. این آقا که کسی را قبول ندارد و کسی که از او بالاتر نیست. اگر تیم نرود جام جهانی همه مقصرند غیر از ایشان!

******

آشور: وقتی آدمهائی مثل تو سعی در خراب کردن قهرمانان خودشون رو داشته باشند نتایج المپیک کارمزدشون خواهد بود فکر کن فرانسه با قهرمانشون که باعث حذف فرانسه شدچقدر با احترام رفتار کردند و تو به خودت فکر کن که تمام زورتو میزنی تا کسی که در فوتبال ایران تا اوج رفته رو هر طور میتونی خراب کنی!یک بار تصور کن آدمهائی مثل رضا زاده یا دائی و یا ساعی تو یک کشور دیگه بودند هم آیا این وضع را داشتند یا نه!!. میدونی شاید هم تقصیری نداری تو کشوری که پر از مثالهائی است مانند :دیگی که برای من نجوشد میخوام سر سگ توش بجوشد. نباید خروجی بیشتر از تو داشته باشد.فعلا برو با نتایج المپیک حال کن.
______________

فربد: خوشحالم که نقشم اونقدر در نتایج المپیک پررنگه که از من هم به عنوان یکی از بانیان این قضیه بازخواست میکنی، اگه میدونستم چهارتا مطلب و نصفی که اینجا نوشتم همچین تاثیری میزاره، حتما یه فکری هم برای بدبختیهای گرسنگان آفریقا میکردم!!
امیدوارم منظورت از قهرمان فرانسه، زیدان نباشه، چون مقایسه زیدان و علی دایی، مقایسه سیستم اداری و زندگی اروپا با جهان سوم و آسیا مخصوصا ایرانه. تقریبا زیدان و دایی هر دو باهم فوتبالو کنار گذاشتن. نمیتونی بگی که دایی از زیدان بزرگتر بوده، معروف تر بوده، پولدار تر بوده، محبوب تر بوده، یا حتی فوتبالیست بهتری هم بوده. می تونی بگی دایی بهتر بوده؟؟
مسلمه که نه. اما اینو بگو که زیدان اومد به زور پارتی و رانت و پولش، سرمربی تیم ملی فرانسه بشه؟ حتی با اون گندهای گنده ای که دومنک توی یورو2008 زده؟ اومده با همین رانت و شهرتی که داره، یه باشگاهو دست بگیره. بیاد کارخونه لباس بزنه و لباساشو به تیمی که مربیش هست، _فقط مربیشه، تیم ملی مال همه مردمه_ به زور بفروشه. زیدان کی این کارا رو کرده. زیدان و دایی هر دو سفیر صلح و دوستی یونیسف هستند. لطف میکنی بگی کدوم یکی شون فعالیتهای بیشتری داشتن؟ خواهش میکنم!

عزیز من. هیچ کس منکر شهرت علی دایی نیست. هیچ کس هم نمیتونه آدمیو که با تلاش و کوشش خودش به یه جایی رسیده، زیر سوال ببره. اون موقع که رفت آلمان، کسی چیزی گفت؟ نه. چون خوب بازی میکرد. اونجا دووم هم اورد. خیلی بازیهای تیم ملی بوده که بدون علی دایی هیچ نتیجه ای نمیگرفتیم. شک نکن. اما تو ثابت کن که تو این مملکتی که شما بدون پارتی و رانت و لابی، یه لیوان آب نمیتونی بخوری، چطور یه اون یه شبه شده سرمربی تیم ملی؟ فقط اینو واسه من ثابت کن. من هیچ حرفی ندارم. در مورد ساعی و رضازاده، تا زمانی که اونها هم از رانت و پارتی استفاده نکنن برای من محترمن. اما اگه اونا هم بخوان اینجوری برن جلو، مطمئن باش میشن نسخه بدل علی دایی، که این کارا رو بیشتر از هر کس دیگه ای بلد بود.

الان، همین الان ساعی دومین طلای المپیکشو گرفت. مبارکه. خیلی، فقط امیدوارم بابت این مدال از مردم طلبکار نشه. مشکل کسی مثل دایی اینه، که فکر میکنه تو شهر کورا داره زندگی میکنه و چون تنها یک چشم شهر اونه، پس باید پادشاهی کنه!!. نه عزیزم. گذشت اون زمانی که یک سلطان بود و تمام. الان دیگه نمیتونی با گردن کلفتی راهتو پیش ببری (هرچند یه عده ای هنوز میبرن!!!!) شما وقتی یه کسی هستی در مقیاس دایی، یا بالاتر و یا پایینتر، باید جواب بدی، علمتو ثابت کنی، دانسته هاتو ثابت کنی، ثابت کنی که از همه بهترینی، نه به خاطر اینکه یه زمانی ال بودی و بل، هیچ کس ازت انتقاد نکنه و جواب همه رو با قادری بدی. بازهم میگم امیدوارم، از صمیم قلب که تیم ملی نتیجه بگیره. نه به خاطر دایی یا هر کس دیگه. بخاطر غور ملی، که بیش از این جریحه دار نشه!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis ::